
امروز یک هفته ای میشه که برگشتم و همه منتظر بودند سفر رو از دید من بخونند .
همه چیز از اون موقع شروع شد که آقای دکتر خان قرار شد به سفر مکه بره و من طبیعتا چند روزی را میتونستم یه نفسی بکشم . اول قرار بر این بود به سفر مشهد بریم اما خوب بنا به مسائل سیاسی – خانوادگی و اینکه امام رضا ما رو طلب نکره بود این سفر حاصل نشد . بعد از اون گوش گوش کردم و متوجه شدم برای خاله خانم ما یه ماموریت اداری گذاشتند و قراره بره ماموریت و این بهترین فرصت بود تا من بتونم تعطیلات خوبی داشته باشم . خلاصه با هزار سیاست و دوز و کلک راهی تهران شدم .
از خاطرات اتوبوس سواری بماند که اگر بخوام بیان کنم آبروی خودمو بردم پس واسه همین ترجیحا چیزی نمیگم . قرار بر این بود من صبح تا ظهر را در خانه دوستانمون باشم و عصر که خاله خانم از سر کلاس میامد به بیرون برویم . عصر اول همراه با خانواده دوستمون به کرج دانشگاه خان دائی دکترمون رفتیم و از فضای سبز اونجا و طبیعت و دانشگاه بسیار با صفاشون دیدن کردیم . شب به خانه برگشتیم . اون شب آقای خان دائی تهران موندند و فردای اون روز من به اتفاق دائی جان به نمایشگاه کتاب رفتیم . بماند مترو سواری که آن نیز کلی برایمان جالب بود . بعد از ظهر آن روز خاله خانم به اتفاق دوستان در حالی به ما پیوستند که رمقی برایمان نمانده بود و تقریبا نفسهای اخر را میکشیدم . بعد از کمی چرخدن به صرف نهار پرداخته و بعد از آن سوار ماشین شده و به نیاوران ، تجریش ، جماران (بیت امام) ، پارک جمشیدیه رفتیم و ساعت 10 شب دائی خان رو ترمینال پیاده کرده و به خانه بر گشتیم . خسته و نالان .
فردای اون روز به اتفاق خاله خانم و آنیتا به صادقیه رفته و باز تا 11 شب به خیابان گردی و دیدن از مغازه ها مشغول شدیم .
روز بعد اول با مترو به خیابان گرگان رفتیم ، رفتم پیش دکتر پوست و کلی پول برای دارو هام دادم . بعد از اون رفتیم هفت تیر و و برگشتیم مترو آزادی و اونجا سوار ماشین دوستمون شدیم و رفتیم مرکز خرید . دوباره تا آخر شب مشغول خرید بودیم . و آخر شب برگشتیم خونه . مترو سواری امروزمون خیلی حال داد . سوار واگن خانمها شده بودیم و فروشنده های مترویی خیلی جالب تبلیغ میکردند و خیلی جالب فروش . من برای اولین بار بود که این چیزها رو میدیدم و برای همین خیلی واسم تازگی داشت .
فردای اون روز من عازم بودم . عصر اون روز با تاخیر رسیدیم فرودگاه و در حالی سوار هواپیما شدیم که همه مسافرها سوار شده بودند و ما توسط خلبانی که از دوستان نزدیک دوستمون بود و به سفارش اون سوار شدیم . تویه هواپیما آقای خلبان خیلی تحویل گرفت و همه ، حتی مهماندارها هم ما رو نگاه میکردند . کلی کلاس داشت. کلی کیف کردم .
نتیجه گیری اخلاقی :
1- چقدر خوبه آقای دکتر همش بره مکه و ما رو تعطیل کنه/ .
2- چقدر خوبه آدم بتونه آویزون بشه و خودشو بندازه عقب دیگران و بره سفر /.
3- چقدر خوبه آدم تو یه شهر دیگه آشنا داشته باشه تا بتونه بره خونشون /.
4- چقدر خوبه آدم بره از نزدیک چیزهایی رو ببینه که همش تلویزیون نشون میده مثل جماران ، مثل پارک جمشیدیه ، مثل خونه گوگوش ، مثل میدون آزادی ، مثل برج میلاد و مثل تهران بزرگ /.
5- چقدر خوبه آدم بتونه بره و از نزدیک اون همه ترافیک ، مترو ، آدمهای جورواجور و ... رو ببینه /.
6- چقدر خوب شد جماران رو دیدم ، اصلا اسمش رو بلد نبودم ، یک روز تمام فقط داشتم میگفتم جماران که اسمش یادم نره /.
7- چقدر خوبه آدم بره مسافرت بعد یه وبلاگ داشته باشه که بتونه توش خاطراتشو بنویسه /.
8- چقدر خوب بود خاله خانم آدم این همه سرتق نبود و عمو شو بهش نشون میداد !!!!! ( با ترس فراوان )
9- درسته این خاطرات به قول آنیتا (خز!!!!!) شده ولی خوب نوشتنشون جزء واجبات بود .
+ نوشته شده توسط برفی خانم در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت
13:1 |