تبليغاتX
روزانه های برفی

سلام.سلام.سلام.

 ببخشید که دیر آپ میکنم ولی خب چیکار میشه کرد به شدت مشغول کار و زندگی و این حرفام

از هر چی بگذریم سخن دوست خوش تر است

هنوز ماشین نخریدم (اینجور که بوش فکر نکنم امسالم بخرم)

چند روز پیش فروشنده ای که از تهران واسه مطب جنس می اورد زنگ زده بود آدرس مطب را بپرسه بهم گفت خانم من شما را دیدیم گفتم بله گفت اوووووووو هنوز اونجایی!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟( پ مردم میگن چه؟ )

سوپر وایزر  بیمارستانمون هم شده جز بیمارای مطب(کلی تحویل و اینا)

بخشمون هم که شده محل خواستگارای رنگ و وارنگ واسه دخترا بخش

با بر و بچ بخش کلی دوست شدم و دائم یه سوژه واسه خنده داریم

چند وقت پیش خونه ی یکی از همکارا مهمون بودیم رییس بخش اصرار که  طرحیا بلند شید برقصید

ما هم گفتیم چرا همه کارا از رسمیا شروع بشه این کارم با رسمیا شروع بشه

پیشنهاد کاری هم زیاد شده فردا صبح دارم واسه یکیشون میرم ببینم اوضاع در چه حاله

از توی یه مجله  آسیه یه شماره تلفن از فال حافظ پیدا کرده که خیلی باحاله  اگه دوست داشتید بزنگید

۹۰۹۹۰۷۰۰۹۲

+ نوشته شده توسط برفی خانم در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 23:13 |
۲۰ شهریور
 
روز تولدم 

روز اول زندگیم

روز پاک بودنم

روزی که هیچ گناهی در ذاتم نبود

روزی که کسی جزء مادر و نمی شناختم

روزی که جزء شیر مادر برام شیرین نبود

روزی که  از این دنیا غافل بودم

روزی که همه می خندیدن و من گریه می کردم

                       روز تولدم مبارک

 تولد

                                                         تولد تولدم مبارک

 

                                                   مبارک مبارک تولدم مبارک

 

                                      برم شمع هارو فوت کنم تا ۱۰۰سال زنده باشم! 

 

حالا همتون با صدای بلند بگین :

تولدت مبارک ........................

 

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 23:3 |

روز جمعه شيفت عصر و شب بودم(يعني 3 تا شيفت پشت سر هم)

 شيفت عصر كه كلي جا به جايي داشت كه دمارمون در اومد

 با وجودي كه مريض بد حال نداشتيم ولي يه مريض بود كه به شدت يبوست  داشت به اينترن اطلاع

 داديم كه اونم كلي ملين واسش داد كه بنده خدا اسهال گرفت و دستشوييا به تصرف خودش در اورد

 شيفت شبم با يكي از پرسنل تازه وارد به بخشمون شيفت بودم که کلی مضطرب بود 

 از اونجايي كه خيلي خسته بودم ترجيح دادم اول بخوابم كه فقط كنترل علايم حياتي و دادن داروها را داشته باشم

ولي از قضاي روز گار اول اينكه همكار محترم به جاي ساعت 3:30منا ساعت 3:15 بيدار کرد

 دوم اينكه نصف علايم حياتي ساعت 2 را وارد پرونده نكرده بود

 و بدتر از همه اينكه نه دفترا واسه صبح كارا نوشته بود نه پرونده ها را برگه گذاشته بود و نه پرونده ها را

 چيده بو د  (البته ممكنه منم روزاي اول از اين كارا كرده باشم ولي چون ديگه ناي كار كردن نداشتم جا خوردم  )

+ نوشته شده توسط برفی خانم در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 12:59 |

سلام خوبید ببخشید انقدر دیر اپ می کنم ولی خوب دیگه چی کار کنم به شدت سرم شلوغه يه پام تو مطبه يه پام بيمارستان

 الان نزديك به دو ماه ميشه كه تو بيمارستان مشغول به كار شدم

 به قول يارو گفتني :

اي دريغا كه ندانسته گرفتار شدم

                                           همنشين سرم و لوله ادرار شدم

 كار توي بيمارستانا به شدت دوست دارم

 همكارام واقعا خوبن و باهام همكاري ميكنن

 تو بخشمون(ccu) يا صدام ميكنن دختر زرنگه يا بهم ميگن دخترمون

 شب كاريا اگه مريض بد حال نداشته باشيم واقعا عاليه

 خصوصا كه جديدا تجربه دوم بيدار موندن را هم پيدا كردم واقعا لذت بخشه(اول ميشه از ساعت 12 تا 3:30صبح و دوم از 3:30تا 7 صبح)

 از يه طرف ديگه دوست ندارم برم مطب از طرفي هم اگه نرم هم اينكه حوصله ام سر ميره و هم اينكه دلم واسه آم اردي و بعضي مريضا و..... تنگ ميشه

 كلي برنامه دارم كه واسه رسيدن به يه سري شون بايد قيد مطب را بزنم و براي رسيدن به يه سري ديگه بايد مطب بمونم(خيلي تصميم گيري واسم سخت شده)

 راستي به شدت افتادم تو فكر ماشين خريدن، اگه وامم جور بشه انشا الله بزودي ....

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 12:4 |
گاهي گمان نمكني ولي ميشود،

 

 گاهي نميشود كه نميشود.

 

  گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است ،  

 

 گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود. 

 

  گاهي گداي گدايي و بخت نيست،

 

 گاهي تمام شهر گداي تو مي شود....

+ نوشته شده توسط برفی خانم در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 22:5 |

سلطان قلبم، تنها نه به خاطر بهشتی که زیر پای توست، به خاطر شور بالغ خدا گونی ات؛ نه

 بخاطر نسلی که زاده ی توست، بخاطر گوهر دردانه ی حیا وو نجابت ات؛ نه به خاطر لالایی

 های دلنوازت، بخاطر کولاک گذشت و ایثارت؛ نه به خاطر سرشت مهرآگین ات، بخاطر راز

فاخر و زیبای مادریت؛ نه بخاطر سرسبزی قلب پاکبازت، بخاطر ترک برداشتن بلور نگاه نگرانت؛

 نه به خاطر زیبایی خیالت یا تردی روح دلنوازت، به خاطر آتشفشان پرگداز سوختن و ساختن

ات و نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابریت، به خاطر هر آنچه به من دادی یا ندادی تو را می

 ستایم،

 

 

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 22:45 |

 

 

 

امروز یک هفته ای میشه که برگشتم و همه منتظر بودند سفر رو از دید من بخونند .

همه چیز از اون موقع شروع شد که آقای دکتر خان قرار شد به سفر مکه بره و من طبیعتا چند روزی را میتونستم یه نفسی بکشم . اول قرار بر این بود به سفر مشهد بریم اما خوب بنا به مسائل سیاسی – خانوادگی و اینکه امام رضا ما رو طلب نکره بود این سفر حاصل نشد . بعد از اون گوش گوش کردم و متوجه شدم برای خاله خانم ما یه ماموریت اداری گذاشتند و قراره بره ماموریت و این بهترین فرصت بود تا من بتونم تعطیلات خوبی داشته باشم . خلاصه با هزار سیاست و دوز و کلک راهی تهران شدم . 

از خاطرات اتوبوس سواری بماند که اگر بخوام بیان کنم آبروی خودمو بردم پس واسه همین ترجیحا چیزی نمیگم . قرار بر این بود من صبح تا ظهر را در خانه دوستانمون باشم و عصر که خاله خانم از سر کلاس میامد به بیرون برویم . عصر اول همراه با خانواده دوستمون به کرج دانشگاه خان دائی دکترمون رفتیم و از فضای سبز اونجا و طبیعت و دانشگاه بسیار با صفاشون دیدن کردیم . شب به خانه برگشتیم . اون شب آقای خان دائی تهران موندند و فردای اون روز من به اتفاق دائی جان به نمایشگاه کتاب رفتیم . بماند مترو سواری که آن نیز کلی برایمان جالب بود . بعد از ظهر آن روز خاله خانم به اتفاق دوستان در حالی به ما پیوستند که رمقی برایمان نمانده بود و تقریبا نفسهای اخر را  میکشیدم . بعد از کمی چرخدن به صرف نهار پرداخته و بعد از آن سوار ماشین شده و به نیاوران ، تجریش ، جماران (بیت امام) ، پارک جمشیدیه رفتیم و ساعت 10 شب دائی خان رو ترمینال پیاده کرده و به خانه بر گشتیم . خسته و نالان .

فردای اون روز به اتفاق خاله خانم و آنیتا به صادقیه رفته و باز تا 11 شب به خیابان گردی و دیدن از مغازه ها مشغول شدیم .

روز بعد اول با مترو به خیابان گرگان رفتیم ، رفتم پیش دکتر پوست و کلی پول برای دارو هام دادم . بعد از اون رفتیم هفت تیر و و برگشتیم مترو آزادی و اونجا سوار ماشین دوستمون شدیم و رفتیم مرکز خرید . دوباره تا آخر شب مشغول خرید بودیم . و آخر شب برگشتیم خونه . مترو سواری امروزمون خیلی حال داد . سوار واگن خانمها شده بودیم و فروشنده های مترویی خیلی جالب تبلیغ میکردند و خیلی جالب فروش . من برای اولین بار بود که این چیزها رو میدیدم و برای همین خیلی واسم تازگی داشت .

فردای اون روز من عازم بودم . عصر اون روز با تاخیر رسیدیم فرودگاه و در حالی سوار هواپیما شدیم که همه مسافرها سوار شده بودند و ما توسط خلبانی که از دوستان نزدیک دوستمون بود و به سفارش اون سوار شدیم . تویه هواپیما آقای خلبان خیلی تحویل گرفت و همه ، حتی مهماندارها هم ما رو نگاه میکردند . کلی کلاس داشت. کلی کیف کردم .  

نتیجه گیری اخلاقی :

1- چقدر خوبه آقای دکتر همش بره مکه و ما رو تعطیل کنه/ .

2- چقدر خوبه آدم بتونه آویزون بشه و خودشو بندازه عقب دیگران و بره سفر /.

3- چقدر خوبه آدم تو یه شهر دیگه آشنا داشته باشه تا بتونه بره خونشون /.

4- چقدر خوبه آدم بره از نزدیک چیزهایی رو ببینه که همش تلویزیون نشون میده مثل جماران ، مثل پارک جمشیدیه ، مثل خونه گوگوش ، مثل میدون آزادی ، مثل برج میلاد و مثل تهران بزرگ /.

5- چقدر خوبه آدم بتونه بره و از نزدیک  اون همه ترافیک ، مترو ، آدمهای جورواجور و ... رو ببینه /.

6- چقدر خوب شد جماران رو دیدم ، اصلا اسمش رو بلد نبودم ، یک روز تمام فقط داشتم میگفتم جماران که اسمش یادم نره /.

7- چقدر خوبه آدم بره مسافرت بعد یه وبلاگ داشته باشه که بتونه توش خاطراتشو بنویسه /.

8- چقدر خوب بود  خاله خانم آدم این همه سرتق نبود و عمو شو بهش نشون میداد !!!!! ( با ترس فراوان )

9- درسته این خاطرات به قول آنیتا (خز!!!!!) شده ولی خوب نوشتنشون جزء واجبات بود .

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 13:1 |

چرا بعضی ها راه که می روند بلند بلند یا زمزمه وار آوزار میخوانند؟! آواز خواندن را در وضعیت عمومی یعنی وقتی که کسی بیکار جائی ننشسته باشد و مشغول کار دیگری باشد درک نمی کنم... این روزها با چند نفر برخورد کرده ام که بلند یا آرام آواز می خوانند...

 

دلم نمی خواهد مورد سوء استفاده قرار بگیرم، بعضی وقتها این حس را پیدا می کنم و ممکن است چند باری کوتاه بیایم و به خودم بگویم اینجور که من فکر می کنم نیست اما گاهی واقعن طاقتم طاق می شود!  چرا من همیشه باید صبورتر باشم؟

 

چرا جنس مذکر وقتی جنس مونثی را خیلی دوست می دارد بیشتر به هم خوابی با او فکر میکند؟

 

چرا همه ی آدمها در مقابل آدمهای مودب و آرام تغییر موضع می دهند؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:46 |

زندگي مثه يه جاده مي مونه

كه تو مسافر بي چون و چراي اين جاده اي...

پس از سفر توي اين جاده لذت ببر كه ديگر بازگشتي نيست...

تو مسافري ... تو مسافر اين جاده اي هستي كه يكطرفه است

تو را ديگر بازگشتي نيست...

اين سفر بس طولاني است ، تو را همسفري بايد...

پس تنها نرو ... بي همسفر نرو كه چه سخت است بي همسفري...

آه كه راه دشوار است و مسير طولاني ، شايد...

تو را ديگر بازگشتي نيست...

هر روز زودتر از روز ديگر اين سفر شروع مي شود ...

زيرا وقت تنگ است و تو به آخر نزديك ...

توشه اي ديگر بردار ... اين چمدان به درد تو نمي خورد ...

توشه اي ديگر بردار...

زندگي مثله يه جاده مي مونه و تو مسافر اين جاده ...

توشه اي ديگر لازم است...

آه كه چه زود مي گذرد و تو را ديگر بازگشتي نيست...

همسفري بايد جست كه اين سفر بس جانكاه است و طولاني...

همسفري بايد جست ...

از جنس من ... از جنس سفر... از جنس فردا...

ديروز را به خاطره بسپار اما به خاطر نه...

فراموش كن كه وقت تنگ است و امروز رو به پايان ...

تو را فردائي دگر است ... ديروز را به خاطره بسپار اما به خاطر نه ...

فراموش كن ، زيرا ديروزي با من نداري ... امروز شايد . .. فردا ...

همسفري بايد جست ... مرا ديگر بازگشتي نيست ...

 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:20 |

بزرگی می گفت:اگه بدانی خدا چیزی رو که بهت میده و بزودی هم اونو ازت میگیره آیا باز هم میگی

خدایا می خوام....یا اینکه میگی راضیم به رضای تو....؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط برفی خانم در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 10:55 |


Powered By
BLOGFA.COM


خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست